یک چیزی کم است در زندگی ام.. بعد اینهمه سال به خیابان های بی تو ، به لیوان آب هندوانه بدون برق چشمانت، به قلیان های بدون حضورت ، به فیلم دیدن های در نبودت و شاید به زندگی بی تو عادت کرده ام... اما باز یک چیزی کم است...یک چیزی تا روزی که زنده ام کم است...چیزی شبیه خط نگاهت بر چشم های بسته ام...چیزی که هیچ گاه با چشم باز ندیدم و ای کاش به جای دل با چشم دیده بودم تا آن یکی هم امروز کم نباشد...