شاید صدای تو را بشنوم....
به تحریریه بازگشته ام...پس از شش سال دوباره به میزهای سفیدی رسیده ام که در فاصله ای اندک از هم چیده شده اند.. به نفس کشیدن های شاید سی نفر در یک اتاق.. به دوستان ت که از مقابل م رژه می روند و من هی بغض می کنم و جایی نیست جز دستشویی روزنامه تا اندکی ارام شوم..گاهی چشم هایم را می بندم و تصورت می کنم که شانه به شانه ام نشسته ای و تند تند می نویسی..تصورت می کنم که نگاهم سنگین م را می خوانی و روی برمی گردانی : چشمکی می زنی و من غرق در اشتیاق از داشتن ت می شوم.. تصورت می کنم که برایت چای می آورم و تو به زبان که نه با نگاه تشکر می کنی...خودم را تصور می کنم که باز عنان از دست داده و کم طاقت شده سر بر میز گذاشته و ارام اشک می ریزم و تو انگشتان تپل ت را بر گونه هایم می کشی و می گویی : زشته دختر ... تصورت می کنم که وقتی می خواهم ساعتی از تو زودتر به خانه برگردم خم می شم و به بهانه در گوش ت چیزی گفتن می بوسمت و تو لبخند ریزی می زنی ... تصورت می کنم که تا دم پله های اعتماد ملی همراهی ام می کنی و در دل ت هم فکر می کنی چه مرد نازنینی هستم من !!!! تصورت می کنم و کم تحمل می شوم...هیچ گاه فکر نمی کردم بعد هفت سال هنوز بازگشت به یک تحریریه اینچنین مرا در هم بریزد...از تمام ادم ها گریزان م ..نمی خواهم هیچ کس از من سوال کند : چگونه ای ؟؟؟ دلم می خواهد همه سکوت کنند شاید صدای تو را بشنوم ... شاید صدای تو را بشنوم...
سبکباران فرزند مهربانی مهران قاسمی ست و درایتش.مردی که می دانست یک روز به ابدیت می پیوندد پس فضایی را برایم به یادگار گذاشت که هم نوشته هایش را در خود جا داده باشد و هم غم نبودنش را با دیگران به اشتراک بگذارد.حاصل عاشقانه های مردی که این روزها دلتنگی نبودنش حک می شود بر تن سبکبارانش.روحش شاد.