بيا امشب مرا در اغوش بگير و با خودت ببر. كافي ست اينهمه دوري از شانه هايت مهران. بيا امشب زن ت را بردار و برو . تمام سال هاي نبودن ت ايستادم تا شرمنده نشوي از داشتن چون من ي. امشب مي خواهم تمام ان سال ها را بنشينم. بيا كنارم بنشين. بيا سرم را بگير مابين دستهاي ت . بيا مثل روزهاي اخر بودن ت من پاي تو مي شوم سنگيني ات را بينداز روي شانه هايم و كنارم راه برو. تو فقط بيا و در گوش م زمزمه كن : بي بي . اينهمه تنهايي را اينهمه سال به دوش كشيدم تا به تو نزديك تَر شوم . تو چرا اينهمه دور شدي رفيق ؟
+ نوشته شده در جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ ساعت 1:36 توسط سارا معصومی
سبکباران فرزند مهربانی مهران قاسمی ست و درایتش.مردی که می دانست یک روز به ابدیت می پیوندد پس فضایی را برایم به یادگار گذاشت که هم نوشته هایش را در خود جا داده باشد و هم غم نبودنش را با دیگران به اشتراک بگذارد.حاصل عاشقانه های مردی که این روزها دلتنگی نبودنش حک می شود بر تن سبکبارانش.روحش شاد.