حسرت مداوم زندگی ام، مرد من. یک چیزهایی هرگز در زندگی ام تکرار نخواهند شد. دوست داشتم همیشه همه مرا به نام تو بشناسند. دوست داشتم از تو یادگاری داشتم. دوست داشتم زمان همانجا در میدان ولیعصر به وقت اردیبهشت 83 می ماند و من برای نخستین بار دستانت را می گرفتم و در گوش ت می گفتم : کار دل تمام شد. دوست داشتم وقتی برای م روی یک تکه کاغذ مچاله نوشتی : دوستم داری؟ دستم را حلقه می کردم دو گردن ت و مثل همیشه روی انگشت ها می ایستادم تا بتوانم گونه ات را ببوسم. دوست داشتم دم اخر می ماندم در آغوش ت شاید خدا به عشق رحم می کرد و تنهایی اش را با بردن تو جبران نمی کرد. دوست داشتم زمان برگردد به تک تک شب های ان دو سال. به تمام وقت هایی که برای ت ابمیوه می اوردم و ذوق چشمایت ، پایان دنیای من بود. دوست داشتم برگردم به همان ثانیه ساده ای که نتوانستم در کشو را ببندم و صدایت کردم و تو با خنده بالای سرم ظاهر شدی و گفتی همین جوری بنشین تا این قیافه ات را ثبت کنیم. چه عکس بکری شد و هنوز با دیدن ش دلم برای آن سارای کوچک مستاصل می سوزد که چشم به دوربین تو دوخته بود. گاهی وقت ها ماشین را پارک می کنم یک گوشه از خیابان و خیره می شوم به مردم. به ادم هایی که کنار هم هستند و دوشادوش هم . تو را تصور می کنم که شبی در گوش ت گفتم : مهران من و تو با هم پیر نمی شویم و تو با بوسه ات خاموش م کردی. همان شب فهمیدم که تمام مسیر زندگی ام تغییر خواهد کرد بی تو . مهران کاش بودی و ما هیچ کار خاصی برای دنیا نمی کردیم اما کنار هم مثل تمام این ادم های تکراری ، تکرار می شدیم. کاش بودی تا هر شب کلی ناز ت را بکشم تا یک صفحه از کتاب جدید را ترجمه کنی و من بنشینم کنارت و تایپ کنم. بعد تو دنیا نایستاد مهران. ادم ها هیچ کدام به پشت سرشان هم نگه نکردند اما نمی دانم چرا من هفت سال است که مسیر را برعکس می روم و هر روز دوباره به تو می رسم در همان ساختمان خیابان ویلا، روزنامه وقابع الاتفاقیه.دل م برای دستی که حلقه می کردی دور کمرم و برای م مسخره بازی در می اوردی تنگ است. دلم برای تمام روزهایی که دنیا را به شوخی می گرفنی و بلند بلند می خندیدیم تنگ است. دلم برای ان دقیقه ای که می ایستادی دم در تا موهایت را شانه کنم و بگویم : ماه شدی ، تنگ است. دلم برای تویی که همسرم بودی تنگ است.