فردا، اگر بودی 38 ساله می شدی. روزی که مرا ترک کردی 30 سال داشتی. 8 سال می شود که نیستی.8 سال است که به نیمه فروردین که می رسم خاطره یکی از نخستین گفت و گوهای ت با سارای بداخلاق و عبوس را با خودم تکرار می کنم. به یاد می آورم که سر میز اقتصادی روزنامه وقایع اتفاقیه با آن هیکل درشت ، پیراهن آستین کوتاه آبی رنگ با دکمه های تا روی سینه باز نشسته بودی و می نوشتی. یکباره برگشتی و برای اولین بار در مدت کوتاه آشنایی مان خیره در چشم هایم نگاه کردی و گفتی : متولد چه روزی هستی؟ و من که از آنهمه جسارت در کلام تو شوکه شده بودم مثل یک آدم آهنی جواب دادم : 18 فروردین. خنده از سر اطمینانی زدی و گفتی : من هم . رویت را برگرداندی و به نوشتن ادامه دادی. انگار دنیا پس از آن چند ثانیه توقف دوباره به کار خود رسیده بود و من و تو را یک روز و یک تاریخ به هم گره زد . چند روز بعد در دفتر هفته نامه بنیاد ، تکه ای شبیه استخوان را لای مشت م گذاشتی و گفتی چند دقیقه نگاهش دار. همین کار را کردم و بعدها گفتی دندان مار بود و  به من دادی تا در برابر عشق تو رام شوم. مثل کودکان انگار از یافتن یک همزاد شاد شده باشی تا به ادم های حدید می رسیدیم کار را به ماه و روز تولد می کشاندی و با افتخار می گفتی : من و سارا هر دو متولد 18 فروردین هستیم. فکر می کردی این یکسانی ما را به هم متصل تر می کند. حالا 8 سال است که تو دیگر زندگی نمی کنی و من نیز. یاد دو تولدی می افتم که با هم گرفتیم. یاد تقلای خودم برای پنهان نگاه داشتن هدیه ات تا ساعت مناسب و شیطنت تو که تمام خانه را به هم می ریختی تا پیدایش کنی. یاد آخرین هدیه تولدی که بهار 86 برایت خریدم و تو مثل کودکان به همه نشان ش می دادی و می گفتی : سارا خریده برای تولدم. حالا 8 سال است که دلم می خواهد بروم خرید تولد برایت اما ... حالا 8 سال است که به رویای مان برای اینکه فرزندی متولد فروردین داشته باشیم لبخند می زنم. حالا 8 سال است که هیچ تبریک تولدی مرا شاد نمی کند. تو اگر بودی لاغر تر شده بودی . موهایت سفیدتر شده بود. کنار هم پیرتر شده بودیم. کنار هم 8 سال بیشتر دعوا کرده بودیم ، قهر کرده بودیم و باز به شب که رسیده بودیم من سرم را گذاشته بودم روی شانه ات و گفته بودم : اذیت م نکن. و تو با همان خصلت به عهده گرفتن تمام تقصیرهای دنیا بر من هیچ خرده ای نگرفته بودی و ارام در گوش م می گفتی : چشم بی بی .

8 سال است که ادم های زیادی می گویند: تولدت مبارک اما من صدای تو را ارزو می کنم که صبح 18 ام فروردین سرم را وقتی که خواب خواب م بچسبانی روی سینه ات و بگویی : تولدمان مبارک بی بی و ارام پیشانی ام را ببوسی و من خودم را جمع کنم در آغوش چون دریای ت . هیچ کس هرگز من را چون تو دوست نداشت مهران م .

تولدمان مبارک....