دیگر کاری در دنیای بدون تو ندارم...
عادت برای تو نوشتن را به خفا برده ام اما رسالتی ست که هر سال به همین روزها که می رسم گرد از خانه ای که تو ساخته بودی بربایم. هرسال فکر می کنم سخت ترین سال بی تو گذشته است و باز سال بعد می بینم که سخت ترین باز از راه رسیده است. همین روزها بود که سرنوشت تو را با ان شانه های پهن ، با ان چشم های ریز براق با ان دست های بی نهایت مهربان بخشنده با ان شوخ طبعی شیرین با آنهمه شور به زندگی از اغوش م ربود و برد. روزگار اجازه نداد با تو خاطره های بسیار بسازم. همان خاطره های محدود را هر روز نو می کنم. هر شب پیش از خواب از او سوال می کنم : پیش تو آرام است ؟
هشت سال گذشته از دی ماه سیاه. از شبی که صورتم را به محاصره دست هایت در اوردی و گفتی : برای تو بعد از خودم گریه می کنم. برای روزهای سخت تو گریه می کنم.
چقدر خام بودم که عشق تو را انهمه دیر باور کردم. چقدر خام بودم که هر بار گفتی : باور می کنی بیش از هرکسی در زندگی ام دوستت دارم با شک نگاهت کردم. چقدر بچه بودم و نمی فهمیدم چشمهایت چه داغ بزرگی را در خود پنهان کرده اند.
سخت گذشته است مهران. سخت. انقدر سخت که گاهی می ایستم روبه روی اینه و از خودم سوال می کنم : این تویی اینچنین زخم خورده ؟ این تویی اینچنین داغ دیده ؟ این تویی اینهمه شکسته و باز ایستاده ؟
همه این هشت سال هر سختی که اوار شد روی سرم فکر کردم دوره غم کوتاه است و می گذرد. روزی که خدا تو را از من پس گرفت فکر کردم باید به اندازه 3 سال داشتن تو 3 سال صبوری کنم و گلایه ای از او هم در کار نباشد. حالا روزها گذشته و من هر شب از او می پرسم : چرا من ؟
چقدر حرف با تو دارم مرد. چقدر کاغذ سیاه کرده ام در این سال ها و باز حرف مانده روی دل لامصب ی که قرار نمی گیرد. سکوت های طولانی ام با ادم های این زمین را با نوشتن برای تو جبران کرده ام. روزهاست که برای نبودن تو اشک نمی ریزم . رها شده ای. این دنیا به اندازه ای متعفن ، به اندازه ای کثیف ، به اندازه ای سرشار از ظلم و عاری از رحمت است که برای انکه در حریم او ادامه یافته ای شادم.
دلم برای آنکه بی توقع نگاه م کنی تنگ است. برای آنکه صبح باشد و تو تمام تلاش کودکانه ات را برای بیدار نکردن م پیش از رفتن از خانه بکنی تنگ است. برای انکه از پله ها پایین بروی دوباره از پایین زنگ بزنی و بگویی : سارا اهنگ مخصوص را نخوندیم که !
دلم برای آنکه گوشه گوشه خانه را تمیز کنم و پوسته های شکلاتی را پیدا کنم که پنهان از من خورده ای ، تنگ است. برای انکه به من بگویی سیگار را ترک کرده ام و من از پنجره بالای روزنامه اعتماد ملی ببینمت که داری یواشکی سیگار می کشی تنگ است .
دلم برای زندگی معمولی با تو در 57 متر خانه استیجاری ، برای قدم زدن در کنار هم در بلوار کشاورز ، برای روزهایی که اخر ماه می شد و برای ته مانده باقی مانده در حساب هایمان برنامه های بزرگ می ریختیم و ساعت ها می خندیدیم تنگ است . دلم برای زندگی در ثانیه با تو تنگ است. برای انکه از شام خبری نباشد اما یک لیوان اب پرتقال که دستت بدهم بگویی : تو بهترین زن دنیایی ...
دلم برای انکه بگویی کاش هوش بچه ما به تو نرود تنگ است. برای انکه هر سوالی که بکنم بگویی هر جور تو دوست داری بهترین است تنگ است.
تو رفته ای و این حقیقت تلخ غیرقابل تغییر زندگی من شده است. تو رفته ای و این روزها از او خواسته ام که روزهای بی تو بودن را کوتاه کند. دیگر کاری در دنیای بدون تو ندارم...
سبکباران فرزند مهربانی مهران قاسمی ست و درایتش.مردی که می دانست یک روز به ابدیت می پیوندد پس فضایی را برایم به یادگار گذاشت که هم نوشته هایش را در خود جا داده باشد و هم غم نبودنش را با دیگران به اشتراک بگذارد.حاصل عاشقانه های مردی که این روزها دلتنگی نبودنش حک می شود بر تن سبکبارانش.روحش شاد.