این بار در آسمانها
نمی خواهم باور کنم که خاطراتمان درست مانند قطرات آبی که از گرمای هوا بی تاب شده اند از لای انگشتان تنهایم می لغزند و فرو می ریزند و آن وقت چه کسی است که بتواند ادعا کند آب رفته را می توان به جوی بازگرداند .
نمی خواهم باور کنم که تو رفته ای و من باید تنها شعرهایی را که کلی برای سرودنشان خندیدیم زمزمه کنم و هر بار برای فراموشی نبودنت قهوه ای تلخ مزه مزه کنم تا اشک نریزم و همگان برایم دست بزنند و من تنها صدای چشمهایی را بشنوم که شاید بر زبان می گویند : چه زن مقاومی. اما یک پیام از ارتعاش مردمکهایشان بیش به گوش نمی رسد: طفلکی چه جوان بیوه شد .
نمی خواهم باور کنم که مهربان مهران من اکنون از آن بالایی که نمی دانم چقدر بالاتر از وسعت دید چشمهای عاشق من است زمین را نگاه می کند و هر بار چشمش به من می افتد شاید به سختی به یادم می آورد و می گوید : او هم زنی مهربان است که شاید روزی آشنایم بود .
می خواهم باور کنی که یک رویا بیش نداشتم و آن هم این بود که با تو پیر شوم. با تو در همان سفره خانه کوچک چای بنوشم و سرمست شویم از مرور خاطرات جوانی .با تو به دربند بروم در سکوتی آرامش بخش برای هزارمین بار از خاطره هایمان بگوییم . من انکار کنم و تو اصرار و این من باشم که در نهایت اعتراف می کنم و تو با همان صدای ناب همیشگی بلند بلند بخندی و صدای خنده هایت گوشهایم را نوازش دهد و بعد با غروری که از تو بعید است بگویی : دیدی باز هم اعتراف کردی .
می خواهم اعتراف کنم که شاید اینجا در کنار من نیستی ، شاید هر بار که از پیچ کوچه می پیچم و سر را برمی گردانم تا تو را ببینم که با شیطنتی خاص نگاهت را به چشمهایم دوخته ای ،جز با تصویری دور روبه رو نمی شوم اما باور دارم که خیلی حس ها قابل تکرار نیستند و تو یکی از همان حس های نابی که شاید دور می نمایی اما هنوز هر بار که پا را از روزنامه بیرون می گذارم این دست تو است که دراز می شود در فضایی که گویا زمان و مکان برایش بی معناست و دست من را می گیرد با قدرتی مهار ناشدنی و صدای تو است که در گوشم زمزمه می کند : کجا برویم برای ولگردی ؟و من چهار ماه است که تنها یک پاسخ می دهم : به آسمانها.
سبکباران فرزند مهربانی مهران قاسمی ست و درایتش.مردی که می دانست یک روز به ابدیت می پیوندد پس فضایی را برایم به یادگار گذاشت که هم نوشته هایش را در خود جا داده باشد و هم غم نبودنش را با دیگران به اشتراک بگذارد.حاصل عاشقانه های مردی که این روزها دلتنگی نبودنش حک می شود بر تن سبکبارانش.روحش شاد.